به هیچ کس نگفته بودم، از این وحشت نزدیک، که ناگریز، یک روز خواهد آمد، که دیگر هیچ نمانده ، از تو در خیالم، حتی یک تصویر ِ در مه ، آنسو تر از رویاهایمان ، دیگر نیست، که مرا نجات دهد، از غبار واقعیت. چرا به یاد نمی آورم؟ چه روزی بود، حتی چه سالی بود، وقتی سرت را پایین انداختی، گفتی دوستت دارم، سرد بود یا گرم، ماه بود یا خورشید، من خیلی می ترسم، از این هراس نزدیک....