74 http://before-sunset.blogfa.com/post-74.aspx عشق راکد من را ساکت می کند و خیال می کنم که تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستی، تو که راهبه وار ز مفهوم حیات می گذری ! من کبوتر نیستم که به گنبد زرّین باورهای تو عادت کرده باشم من برّه ی بهاری اهل چرا هستم که شبان نمی خواهم و تو گرگ گناه با هم بودن را درنده تر از آنچه هست ،ترسیم کرده بودی. تو رفتی و سرود خوانان مذهب خویش را با خود بردی، تنهایم گذاشتی روی این فرش ها که جماعت چیزی می پرستند که نمی بینند. و اگر می گذاشتی که ببینمت ، ستایش می کردم و می پرستیدمت، و فرشته ها عاقد ما بودن،می بودند. نه این اوراد زمینی رفتی و من هم شعله ی چراغ عظمت آن عشق را پایین تر کشیدم Tue, 22 Apr 2008 13:57:04 GMT http://commenting.blogfa.com/?blogid=before-sunset&postid=74 barbod http://before-sunset.blogfa.com/post-74.aspx